موسسه حقوقی عدالت گستر پاژ

موسسه حقوقی عدالت گستر پاژ موسسه حقوقی عدالت گستر پاژ
دعاوی بیمه,داوری,شرکت ها و ا?

با عنایت به تحولات نظام حقوقی و اثرات آن در سیستم قضایی کشور و نگرش تخصصی و سیستماتیک به مسائل حقوقی؛ و با تأکید بر موضوعاتی که نیاز عمومی کشور است و در پرتو تحولات آتی اقتصادی، نظیر گشایش در تجارت خارجی و اثر آن در صنایع مختلف کشور، مباحث مهم حقوقی کشور را تشکیل خواهند داد؛ و با توجه به اینکه تغییرات مذکور، موضوعاتی مانند بیمه، داوری و مسائل حقوقی شرکت ها را در رأس موضوعات حقوقی و اقتصادی کشور قر

ار می دهد و با همه اهمیت آن، مطالعات حقوقی کمتری پیرامون آن صورت گرفته است؛ این موصوعات، مورد تأکید گروهی از متخصصان حقوقی قرار گرفت تا با اتکال به خدای دانا و با امید به آینده، موسسه ای را با عنوان «موسسه حقوقی عدالت گستر پاژ»، مطابق قوانین جاری کشور، ثبت و فعالیت حقوقی را در این زمینه آغاز نمایند. موسسه به صورت تخصصی عمل می کند و به جای قبول همه انواع دعاوی، تنها بر موضوعات بیمه، داوری، مسائل حقوقی شرکت ها و دعاوی مربوط به اراضی ملی متمرکز است. مطالعات پژوهشی در زمینه بیمه و داوری، ایجاد شعبی برای موسسه، برگزاری کلاس های توجیهی برای تجار و صاحبان حرف و صنایع، داوری در اختلافات؛ اعم از ارجاع توسط مراجع قانونی یا با مراجعه طرفین اختلاف، برگزاری دوره های آموزشی پیشرفته برای علاقه مندان در زمینه های مختلف و اقداماتی مانند آن نیز در دستور کار است و انشاالله در فرصت مناسب عملیاتی خواهند شد. اعضای موسسه عبارتند از آقایان: 1- دکتر عبدالله خدابخشی عضو هیأت علمی دانشگاه علوم قضایی و قاضی سابق دادگستری به عنوان رییس هیأت مدیره. 2- محمدشاکری نژاد، کارشناس مسائل بیمه ای به عنوان مدیر عامل. 3- علی اکبر صفری وکیل دادگستری به عنوان عضو هیأت مدیره.

انتخابی شایسته ابرامسه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱روشن است که عقل حکم می کند تفسیری به قانون نسبت داده شود که کمترین آثار «خانمان...
07/03/2015

انتخابی شایسته ابرام

سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱

روشن است که عقل حکم می کند تفسیری به قانون نسبت داده شود که کمترین آثار «خانمان براندازی» را داشته باشد و بیشترین حمایت را از اشخاصی نماید که به نظم حقوقی و مدلول اسناد رسمی اعتماد نموده (روح قاعده غرور) و در راهی صحیح حرکت کرده اند. در وضع موجود که امکان بررسی سوابق ملک، نوعاً ممکن نیست، آیا عقل حکم نمی کند که به سند رسمی تکیه کرد و دارنده سند عادی را در نوبت بعدی قرار داد؟ آیا این انتظاری نارواست؟ چرا باید از برخی تشریفات معقول اجتناب کرد و با استناد به اصولی مانند رضایی بودن عقد، آب به آسیاب بی نظمی موجود ریخت.
از توجه همکار و دوست خوبم آقای عباسی به اندیشه قضایی اینجانب و نقدی که پیرامون دو نمونه از آرای اینجانب تقریر نمودند، سپاسگذارم: پاسخ حاضر را به همراه تبریک سال نو برای همه خوانندگان، مختصراً بیان می دارم. امید است خدای متعال از این نقد و نظر راضی باشد. لازم به ذکر است که تفسیر تمام موادی که آقای عباسی برای مدلل نمودن «استنباط حقوقی» مورد استناد قرار داده اند، راه به جایی نمی برد زیرا به باور اینجانب، مسأله مورد نزاع، بیش از اینکه ریشه در متون قانون داشته باشد به ذهن قاضی و حق انتخاب او برمی گردد که واقعیتی است انکارناپذیر. بنابراین به برخی دلایل اقناعی بسنده می شود.
(۱) حقوق دان به اقتضای قواعدی که منابع حقوق و از جمله قانون، در اختیار او می گذارد و با الهام از انگیزه های مختلف (شهودگرایی)، می تواند استنباط های متفاوتی را از متن یکسان ارایه دهد. یکی از اساتید فرانسوی در این زمینه می گوید: «مقنن عبارت خود را بر سنگی سرد و مرمرین حکاکی می کند و این وظیفه قضات است که با تفسیر صحیح، آن را به حرکت آورند». ریپر در کتاب «قاعده اخلاقی در تعهدات مدنی» می گوید: ««مقنن دوست ندارد که خود را به صورت معلم اخلاق درآورد. به علاوه، انجام این کار برای او مشکل است زیرا جنبه مجرد، کلی و دایمی قانون، جز به سختی امکان نمی‌دهد که تکالیف متنوع اخلاقی مورد توجه او قرار گیرد. برعکس، قاضی که در میان منافع متضاد و تمایلات و گرایش‌های رقابت‌آمیز قرار گرفته و به صورت داور جلوه می‌کند باید ارزش اخلاقی متداعیین را به حساب آورد و مورد توجه قرار دهد».[۱] آری؛ قاضی اگر بخواهد می تواند هر تفسیری را به قانون نسبت دهد و البته این «اختیار» اگر به دور از مجموعه نظام حقوقی استفاده شود، حکومت قضات، استبداد قضایی و تشتت آرا، جای وحدت و انسجام حقوقی را می گیرد. از این رو مطالعات فلسفی حقوقی، هدف خود را، از جمله، در این می دانند که اختیار قاضی را با نظم قانونی پیوند دهند و ضمن پرهیز از «حقوق ادبی» که به تفسیر لفظی و ادبیات مقنن پایبند است و اجتناب از سقوط در ورطه «حقوق آزاد»[۲] که قواعد را وسیله بازی افکار این و آن می داند، راه میانه ای را نشان دهند و حرکت صحیح قواعد را در پرتو تحولات اجتماعی، هموار کنند.
(۲) باید باور داشت که قاضی، حتی در سخت ترین نظام حقوقی اختیار بسیاری برای تفسیر قانون دارد.[۳] مطالعات علمی، این اختیار را ثابت نموده اند و بنابراین نفی آن، نیهیلیسم حقوقی است که زیبنده واقع گرایان نیست. این ویژگی در فقه نیز تا حدودی وجود دارد و حال آنکه ممکن است به دلیل انتساب قواعد فقهی به منشأ الهی (مستقیم و غیر مستقیم)، آن را عجیب بدانند. تحول حقوقی، سابق و لاحق و حدوث و قدم نمی شناسد. ای بسا نظرات یا روی کردهایی که به دلیل تنش آنی و غیرطبیعی جامعه، مانند انقلاب که در مقایسه با حرکت عادی (رفورم)، سرعت بالایی دارد، زمینه رشد داشته و نقش «مسکِن» را نیز ایفا نموده اند اما با رسوب شدن دعاوی و مسائلی که با آن نظرات حل و فصل شده اند، وضع سابق را ده چندان، پیچیده تر و غیرمنصفانه تر کرده و نشان داده اند که «درمان» واقعی، بازگشت به همان روی کرد معقول اولیه است. بنابراین باید هوشیار بود و تنها توجیه نظر را در این ندانست که در وضع فعلی، اکثریت بر این یا آن عقیده اند. اکثریتی که در فضای موجود قلم می زنند و ای بسا، گاه، خود درد نچشیده یا به نیروی سمت و قدرتی که دارند می توانند به شیوه بهتری رفتار (از جمله معامله راجع به مال غیرمنقول) نمایند یا با همان قدرت، از عهده مشکلات احتمالی برآیند.[۴]
(۳) معاملات راجع به اموال غیرمنقول، دعاوی ویژه ای را باعث می شوند که راه حل آنها، به تعبیری، سهل و ممتنع است. هر نظری که انتخاب شود، عده ای را بی خانمان یا دارا می کند که در هر دو سو، غیرمنصفانه است. می توان خیلی آسوده و براساس قاعده «ذات نایافته از هستی، بخش» چنین گفت که هر کس با هر سندی معامله نماید و حقی به دست آورد، مانع از دخالت دیگران، هرچند با اسناد رسمی، می شود زیرا دارنده دوم که سند رسمی دارد، از هستی حقوقی بهره ای ندارد و برای معامل (فروشنده اول) حقی نبوده که واگذار نماید. طرفدار این عقیده با معاملات مذکور، همان طور رفتار می کند که با سایر اسباب تملک؛ اصول هم همان است: رضایی (قصدی) بودن، منع تشریفات و تفسیر مضیق آن، شرعی بودن و مانند آن. دارنده سند عادی می تواند ده ها[۵] غاصب! را از ملک خود بیرون کند. البته باید قدری زحمت بکشد و به دستور یکی از آری وحدت رویه قضایی، ابتدا مالکیت خود را ثابت کند که نوعاً با دعوای الزام به تنظیم سند رسمی محقق می شود و بعد از آن به دنبال اعلام بطلان قراردادها و ابطال اسناد برآید! پذیرش این نظر هیچ منعی ندارد زیرا اکثریت با آن است و حقوق مدنی نیز قواعد مناسبی برای آن دارد و اساساً طرفدار این نظر کمترین سختی و دشواری را در ابعاد قضایی خواهد داشت، زیرا کافی است ثابت نماید که معامله ای شفاهی یا کتبی واقع شده و بنابراین تمام ایادی بعدی، حقی بر موضوع معامله نداشته اند. بانک یا مؤسسه اعتباری که وام می دهد حقی بر وثیقه خود ندارد زیرا سابق بر آن با سند عادی منتقل شده است، کافی است ثابت شود که متهم یا شخص ثالث، قبل از وثیقه مال نزد مرجع قضایی، آن را به دیگری واگذار نموده است، زن می تواند ادعای مهریه نماید و با یک شاهد و قسم، به جهت مالی بودن دعوا، حق خود را بخواهد. طرفدار این نظر، حد و مرزی برای اعلام بطلان نمی شناسد و یک یا دو دست سابق یا لاحق را هدف قرار نمی دهد بلکه گاه انتقال عادی را در چند دست سابق نیز مبنایی برای ابطال همه اسناد می داند. طرفدار این نظر، راه کار آسان دیگری هم دارد. منتقل الیهی که سند او باطل شده، باید به فروشنده رجوع نماید و ثمن را با غرامات بخواهد و بیم اعسار فروشنده یا مخفی کردن اموال، یکی از بد اقبالی های او محسوب می شود نه نقص در قاعده حقوقی. غرامات هم قیمت مبیع به نرخ روز نیست و از این قسم راه کارهای آسان که با اندک بازخوانی قواعد مدنی به دست می آیند و نیازی به تلاش جدی ندارند.
(۴) دشواری های حفظ سند رسمی نیز کم نیست و غیرمنصفانه بودن آن را نباید فراموش کرد. گاه ناقل، محجور است و یا امضای او جعل می شود. در این موارد چه باید کرد؟ آیا باید دارندگان سند رسمی را در موضع برتر قرار داد یا به داد مالک بی گناه رسید؟ شخصی که با سند عادی معامله نموده و بخش بسیاری از دارایی خود را از دست داده است و می بیند که ملک او در دست دیگری است، چه کند؟ مگر نه این است که هر خریداری، نوعاً، ناچار به مراجعه به بنگاه های معاملات املاک است و با سند عادی معامله می کند؛ بنابراین چرا نباید از او حمایت کرد و کجای کار او ایراد دارد که دیگران ندارند؟ آیا غالب معاملات با اسناد عادی صورت نمی گیرند و اساساً زیربنای هر سند رسمی، یک سند عادی نیست؟ آری از این قسم پرسش ها که متوجه ذهن عدالت باور قاضی می شود بسیار است که نیازی به بیان بیشتر ندارند.
(۵) در این بحث، قاضی، نقش محوری است زیرا اگر مقنن راه حل روشنی داشت که این همه داد و بیداد نبود. قاضی باید راه حلی را برگزیند که در همه دعاوی اعم از مدنی، جزایی یا اداری قابل دفاع باشد و نمی تواند به اقتضای انصاف یا حال اصحاب دعوا یا فقر و غنای آنها، قاعده ای را انتخاب نماید. یا باید رومی روم بود یا زنگی زنگ. در این کارزار نوبت به تعدد نظر نمی رسد و نمی توان در یک دعوا، به سند عادی و در دعوای دیگر به سند رسمی پایبند بود مگر اینکه این تنوع، مصداقی از یک قاعده ثابت باشد که نظام حقوقی می گوید نه اینکه ریشه در احساس قاضی داشت باشد.
(۶) به راستی چه باید کرد و ذهن عدالت خواه قاضی باید به دنبال کدام راه کار باشد؟ می توان از تشریفاتی بودن معامله راجع به مال غیرمنقول دفاع کرد (نظریه بطلان) یا به عدم پذیرش سند و نه مسند، در محاکم معتقد بود؛ یعنی شخص با سند عادی مالک می شود اما سند او در هیچ مرجعی پذیرفته نمی شود (نظریه اثبات) یا به اعتبار اراده طرفین قرارداد، هرچند شفاهی یا با سند عادی پایبند بود (نظریه صحت) یا به راه میانه رفت و استنباطی معقول از مجموع مقررات داشت (نظریه اعتبار نسبی). روشن است راه حل اخیر، متعادل و از افراط و تفریط آن دو، به دور است. قواعد مختلفی آن را حمایت می کند و مشکلات دعاوی را نیز بهتر از آن دو پاسخ می دهد.[۶] در رد نظرات دیگر، دلایل بسیار است که خارج از ظرفیت این نوشته است اما به این نکته اشاره می کنم که به موجب «نظریه اثبات»، سند عادی در محاکم پذیرفته نمی شود ولی اثبات مُسند (نفس معامله) منعی ندارد و بنابراین شخص می تواند با بیّنه دیگر مانند شهادت، معامله را ثابت و مالکیت خود را مدلل نماید. حال پرسش از طرفداران این نظر که نوعاً در محافل آموزشی مطرح می شود این است که؛ هدف از مقررات ثبت با این همه تحولات و اهمیت آنها چیست؟ اگر قرار باشد شخص با سند عادی یا شفاهی، مالک شود و تنها سند او در دادگاه پذیرفته نشود ولی بتواند اصل معامله را با دلیل دیگر ثابت کند، نظام حقوقی از این همه مقررات چه به دست می آورد؟ آیا جز این است که اگر دارنده سند عادی به دنبال سند رسمی باشد یا نباشد، اثری در وضع او ندارد و اگر گفته شود که دارنده سند عادی از برخی مزایا نظیر اخذ وام یا توثیق مال محروم است؛ آیا نباید پاسخ داد که با این بیان، اصل را رها کرده و به دنبال فرع رفته ایم؟ آیا مقررات ثبت املاک آمده اند که تحصیل وام و مانند آن را تسهیل کنند یا مالکیت را حمایت نموده و راه را بر نزاع های بی پایان ببندند؟ چه معنا دارد که همه مراجع قانونی را درگیر دعاوی کنیم که هدف آنها «اثبات» مالکیت با دلایل دیگر نظیر شهادت است؟ این راه بی پایان تا کجا و تا کی استمرار خواهد داشت؟
(۷) انتخاب هر یک از این نظرات[۷] با همه تبعات سنگینی که دارند، وظیفه قاضی است. روشن است که عقل حکم می کند تفسیری به قانون نسبت داده شود که کمترین آثار «خانمان براندازی» را داشته باشد و بیشترین حمایت را از اشخاصی نماید که به نظم حقوقی و مدلول اسناد رسمی اعتماد نموده (روح قاعده غرور) و در راهی صحیح حرکت کرده اند. در وضع موجود که امکان بررسی سوابق ملک، نوعاً ممکن نیست، آیا عقل حکم نمی کند که به سند رسمی تکیه کرد و دارنده سند عادی را در نوبت بعدی قرار داد؟ آیا این انتظاری نارواست؟ چرا باید از برخی تشریفات معقول اجتناب کرد و با استناد به اصولی مانند رضایی بودن عقد، آب به آسیاب بی نظمی موجود ریخت.
(۸) لازم می دانم مجدداً به بخش هایی از دادنامه شماره۸۹۰۹۹۷۵۱۱۳۰۰۰۹۱۶-۲۹/۷/۸۹ موضوع پرونده شماره۸۹۰۲۶۶ شعبه ۳۵ دادگاه عمومی-حقوقی مشهد اشاره نمایم. آنجا که آمده است: «…۲- پیچیده شدن روابط اجتماعی و حقوقی و دخالت قواعد آمره ای مانند ثبت سند رسمی برای تحقق یا اثبات انواع قراردادهای اشخاص ایجاب می کند که قواعد قراردادها نیز تابع نظم جدید حقوقی قرار گیرند و پاره ای اصول مانند رضایی (قصدی) بودن عقد یا حاکمیت اراده باطنی جای خود را به اصل اعتماد به ظاهر اسناد و مالکیت ظاهری و ثبت شده بدهند، به ویژه در روابطی که ارتباط مستقیم با نظم عمومی دارد و عدم رعایت مقررات ثبت اسناد و تشریفات مقرر، توالی فاسدی مانند تحقق دعاوی متعدد را بدنبال دارد، این جایگزینی به صورت مشهود قابل تصور است. نظام های حقوقی مختلف نیز این رویکرد را دنبال کرده و یکی از اصول اساسی قرارداد تلقی شده است زیرا نیروی الزام آور عقد در روابط پیچیده فعلی تنها با اعتماد به ظاهر روابط، قفل و بسط می گردد و اگر قرار باشد برخلاف این رویکرد حرکت نمود، اعتماد که زیربنای تصمیم گیری است متزلزل شده و به تبع آن حجم معاملات و سرمایه گذاری بشدت کاسته می شود که زیان آن نه تنها متوجه بانکها و موسسات اعتباری، دولت و سایر اشخاص حقوقی است که قادر به کنترل معاملات نیستند بلکه اشخاص حقیقی نیز از این امر متضرر شده و انگیزه برای اعطاء تسهیلات به آنها کاسته می شود و بنابراین ارتباط این مساله یا نظم عمومی کاملاً روشن است؛ ۳- براساس این رویکرد، مقنن در مورد برخی روابط اساسی و موثر در سرنوشت مردم و جامعه، رعایت تشریفات معینی را در انعقاد قراردادها، لازم می داند. برخی از این تشریفات با ضمانت اجرای بطلان مطلق (Nullité absolue) همراه است و هیچ اثری در ایجاد تعهد یا تملیک یا اباحه یا اذن در روابط طرفین و اشخاص ثالث بوجود نمی آورند و برخی به صورت بطلان نسبی (Nullité relative) یا غیرقابل استناد در مقابل اشخاص ثالث (inopposabilite) تفسیر می شوند. برخی تشریفات به اثبات عمل حقوقی مرتبط می شوند و برخی نیز به تحقق رابطه حقوقی باز می گردد و وضعیت هر کدام از این تشریفات و حقوقی که در رابطه طرفین و اشخاص ثالث بوجود می آورد، امری است که با رویکردهای سابق و پاره ای اصول مانند اصل رضایی بودن عقود و اثبات قراردادها براساس دلایل پنهان قابل بررسی نیست بلکه باید با رویکرد جدید مقنن تطبیق داده شود. این تشریفات بویژه اگر با هدف حمایتی و نظارتی باشند، اقدامی که برخلاف آنها باشد را قبول نمی کنند و بنابراین در صورت نقض تشریفات، حقی که بطور کامل رسمیت داشته و مبنای تکلیف دیگران باشد بوجود نخواهد آمد؛ ۴- رفتار منطقی اشخاص و رعایت مقررات آمره و حرکت هدفمند با نظام حقوقی، از اصولی است که سبب التزام اشخاص شده و انتظار به رسمیت شناختن حقوق آنها و مشروعیت تصرفات آنها را توجیه می کند و در نقطه مقابل، افرادی که عمداً یا با اهمال یا بدون آشنایی با موازین حقوقی و ساده انگاشتن آن، اقدام به انعقاد معاملات می کنند و قواعد آمره را رعایت نمی نمایند یا در فرصتی که برای آنها فراهم است به احقاق حق اقدام نمی کنند و این اهمال، سبب تضرر اشخاص ثالث می گردد، نمی توانند در زمان اختلاف به برخی از قواعد متمسک شوند که مربوط به وضعیت بدون تشریفات است و با نادیده گرفتن رویکردهای آمره قانون، از تقدم حق خود و عدم اعتبار حق دیگران دفاع نمایند. در مورد قضاوت میان شخصی که براساس سند رسمی و در جهت رویکردهای نظام حقوقی و باحسن نیت حرکت کرده است و شخصی که بدون اخذ و ملاحظه حداقل سند رسمی مانند صورتجلسه تفکیک واحدهای آپارتمان و بدون اینکه در فرصت مقرر در قرارداد که برای تنظیم سند معین شده است، اقدام برای حفظ حقوق متصوره خود داشته باشد و از اینکه چرا فروشنده ملک در فرصت قراردادی به تنظیم سند اقدام نکرده است دچار نگرانی نشود و از مراجعه به دادگستری و برخی اقدامات مانند اخذ دستور موقت جهت جلوگیری از نقل و انتقال سند و الزام به تنظیم سند رسمی یا اخذ صورتجلسه تفکیک ملک امتناع نماید و راه را برای اعتماد دیگران به سند رسمی فراهم کند، بی گمان باید جانب شخصی را تقویت کرد که رفتار منطقی انجام داده است و روح حاکم بر قاعده غرور و اصل اعتماد و حسن نیت و لاضرر را نیز بر این رفتار منطقی حاکم دانست؛ ۵- نظام حقوقی دارای ویژگی پیش بینی پذیر بودن قواعد خود و حفظ اعتماد مشروع اشخاص به این قواعد می باشد و در هنگام اختلاف باید از شخصی که بر این نظام حقوقی تکیه نموده است حمایت کند و در نقطه مقابل، به فردی که توجهی به این نظام حقوقی و قواعد آن نداشته (عمداً یا با اهمال یا بی توجهی)، حق مطالبه امر که مغایر با حقوق اشخاص دیگر است اعطاء ننماید و بدیهی است کسی که براساس سند مالکیت عاری از معارض، معامله ای منعقد می کند، با رعایت مقررات، انتظار حمایت قانونی هم خواهد داشت اما کسی که خلاف این رویکرد حرکت می نماید تنها در صورتی که علم و آگاهی یا تقصیر ثالث را اثبات نماید می تواند انتظار حمایت در مقابل حقوق متصوره ثالث را داشته باشد؛ ۶- فردی که براساس سند رسمی و رعایت تشریفات قانونی، حقی تحصیل می نماید دارای حق کاملی است اما اگر شخص با انعقاد قرارداد، تنها پیش زمینه ای برای حق آینده و احتمالی خود بوجود آورد، نمی تواند در مقام معارضه با حقوق کامل دیگران برآید. بانک اعطاکننده تسهیلات، حق کاملی بدست آورده و هیچ توجیه منطقی هم وجود ندارد که بانک می بایست از قرارداد و پیش زمینه دیگران مطلع محسوب می گشت و یکی از علل این تئوری که قراردادهای عادی حاوی تعهد به بیع بوده و مستلزم تحقق حق دینی است که در مقابل حقوق عینی دارنده سند رسمی تاب معاوضه ندارند، به همین ویژگی باز می گردد. ۷- عقد پنهانی در مقابل اشخاص ثالث قابل استناد نیست و در موقع اختلاف نمی تواند در مقابل ثالث با حسن نیت اقامه شده و حقوق آنها را تضییع کند. مقصود از عقد پنهانی هر آن چیزی است که نظام حقوقی بطور نوعی قابلیت شناسایی و اطلاع از آن را ندارد و در روابط معاملاتی که سند رسمی برای تنظیم آنها ضروری است، هر قرارداد عادی که خارج از چارچوب تشریفات مقرر تنظیم می گردد، این وصف را دارد زیرا دولت نظارت ندارد، مالیات اخذ نمی کند، تعداد معاملات را نمی داند، در زمان اجرای برنامه های عمرانی دچار اشکال می شود و سایر اشخاص حقوقی مانند بانک نیز قادر به کنترل آنها و پرهیز از اعطا تسهیلات نخواهند بود و بدیهی است که بانک وقتی انتظار مشروع در اعتماد به سند دارد، در زمان اختلاف نیز انتظار حمایت دارد و در این وضعیت نمی توان قراردادی پنهانی را ارائه داد و حقوق ثالث باحسن نیت را محدود یا انکار کرد؛ ۸- دقت در ماده ۲۲ قانون ثبت اسناد و املاک که هنوز بر وضعیت قراردادهای املاک حاکمیت دارد نشان می دهد که از نظر قانون، تنظیم قرارداد به صورت رسمی برای قابلیت استناد قرارداد در مقابل اشخاص ثالث ضروری است زیرا عبارت ماده ۲۲ در این که «دولت فقط کسی را که ملک به اسم او ثبت شده و یا کسی که ملک مزبور به او منتقل گردیده و این انتقال نیز در دفتر املاک به ثبت رسیده یا این که ملک مزبور از مالک رسمی ارثاً به او رسیده باشد مالک خواهد شناخت»، دقیقاً مبین این معنی است و هرچند این عقیده نیز وجود دارد که معامله با سند عادی، از اساس باطل است و تنها تعهد بر انتقال سند و مالکیت آتی، می تواند تحقق یابد اما اگر تا این اندازه نیز بر تاثیر تشریفات مقرر تاکید نشود حداقل این است که قرارداد با سند عادی تنها بین طرفین اعتبار دارد اما در مقابل ثالث قابل استناد نیست و همانند معامله بر قصد فرار از دین که نسبت به طلبکار و در حالت اطلاع خریدار از انگیزه فروشنده، ‌قابل استناد نیست و از آن، گاه به بطلان نسبی نیز یاد می شود، در مورد معاملات با سند عادی نیز وقتی دولت، تنها دارنده سند رسمی را مالک می داند و عبارت بطلان را به کار نمی برد به این معنی است که از نظر نظام حقوقی، این قرارداد نمی تواند مبنای حق و تکلیف نسبت به اشخاص ثالث شود زیرا منظور از دولت یعنی تمام ارکان دولت و نظام حقوقی و بطور کلی هر شخص غیر از طرفین قرارداد است و با این وصف طرفین قرارداد عادی تا زمانی که اقدام آنها معارض حقوق اشخاص ثالث نباشد می توانند انجام تعهدات مقرر را خواستار شوند اما اگر انجام این تعهد مانند تنظیم سند رسمی و ابطال قرارداد رهن که به سود ثالث است، مغایر با حقوق ثالث باشد، نمی توان عین تعهد را اعمال کرد بلکه بدل آن که بطور معمول خسارت است بر رابطه طرفین حاکم می شود و این تفسیر نزدیکترین تفسیر به قصد طرفین، نظام حقوقی و حقوق دیگران است و در مقام ارزیابی نظرات دیگر از ماده ۲۲ مذکور نیز متعادل ترین رویکرد محسوب می شود زیرا در صورت عدم معارضه با حقوق دیگران، می توان الزام متعهد یا فروشنده را به تنظیم سند رسمی و انتقالِ قابلِ استناد در مقابل همه اشخاص درخواست کرد؛ ۹- نظیر این رویکرد در بسیاری از مقررات مصوب آمده است که از آن جمله می توان به نقل و انتقال سهام در شرکت های سهامی، قائم مقامی تجاری، معاملات مدیران شرکت یا روابط درونی شرکت و سهامداران اشاره داشت یا می توان از نسبی بودن رابطه طرفین و غیرقابل استناد بودن آن در مقابل دیگران در فقه نیز یاد کرد ( الحد ائق الناظره فی احکام العترة الطاهرة جلد ۲۱، صص ۴۶۵ و ۴۶۶ ؛ جامع المقاصد، جلد ۱۲ ص ۹۱، جلد ۸ ص ۳۱۱) و دادگاه نیز آن را بر سرنوشت دعوی حاضر حاکم می داند…»
عبدالله خدابخشی
سه شنبه 1391/12/29 جزیره زیبای قشم،

پیشنهادی برای وحدت رویهپنجشنبه ۱۵ فروردین۱۳رای نیل به وحدت رویه مؤثر، مراجع قضایی شهرستان یا استان به محض برخورد با موضو...
07/03/2015

پیشنهادی برای وحدت رویه

پنجشنبه ۱۵ فروردین۱۳

رای نیل به وحدت رویه مؤثر، مراجع قضایی شهرستان یا استان به محض برخورد با موضوعات کاملاً شناخته شده و مهم که در سرنوشت دعاوی و مردم مؤثر هستند، می توانند به مسئولان ذیربط در استان اطلاع دهند و آنها نیز با دسته بندی کردن و گزارش به مرکز، خواستار طرح آن در نهاد یا هیأت «کشف نظر مقنن و وحدت رویه» شوند. نظر این هیأت برای همه مراجع قضایی لازم الاتباع خواهد بود.
از خوانندگان گرامی استدعای آن را دارم که با حوصله و سعه صدر در مورد پیشنهادی که از خاطر شریف آنها می گذرد بیندیشند و نویسنده را در این راهکار خام، با نقد دلسوزانه خود و ارایه پیشنهادهای تکمیلی، یاری رسانند. با این امید که قدمی به وحدت رویه در مراجع قضایی نزدیک تر شویم و وضع آشفته اختلاف نظرها و درواقع حکومت شخصی دادگاه ها را سامان دهی نماییم؛ و باز با این امید که اگر پیشنهادی صحیح باشد، مورد توجه مسئولان امر قرار گیرد.
بی گمان یکی از اسباب مهم اختلاف نظرها در بین حقوق دانان به طور عام و قضات در رسیدگی به دعاوی، ناشی از عدم نگارش دقیق قانون است. سخن را به درازا نمی کشانیم زیرا موارد قابل ذکر، بسیار است و همگان از آن آگاهند. ما در اینجا پیشنهادی را مطرح می کنیم تا در حوزه عمل مورد استفاده باشد.
تفاوت بین آموزش حقوق و استفاده از آن در حوزه عمل، بر همگان روشن است. نمی خواهیم بین علم و فن تفاوت جوهری قایل شویم. می خواهیم تذکری دهیم که محصول تجربه رسیدگی به هزاران پرونده و نیز همکاری و مشورت با دیگرانی است که هزاران پرونده را رسیدگی کرده اند. مطلب را با این پرسش مطرح می کنیم که به راستی آیا استقلال قاضی، استنباط از منابع حقوق و احترام به آن، برخی تفاوت نظرات در عمل و تأثیر آن در نظام حقوقی و قضایی، به حدی اهمیت دارد که حقوق دانان، برابری اشخاص، پیش بینی پذیری قاعده به نحو متعارف و حفظ اعتماد به دادگستری را قربانی بازی های خود نمایند و سرخوش از این باشند که در مورد فلان ماده قانون، بحث کرده، نظر دهند و از تفاوت نظرات و استنباط های مختلف به خود ببالند؟ و گاه به قدری پیش روند که نهضت نظرات فلان استاد را از این یا آن دانشگاه، به جای منبع حقوق بنشانند و طرفداران هر استاد را در گروهی قرار دهند؟! به راستی این بازی ها تا کی باید ادامه یابد. مردم از تفاوت نظرات و استنباط های مختلف چه طرفی برمی بندند؟ ثمره این مباحث چیست و آیا باید به نام استقلال نظر، بر استمرار این رویه ها تأکید داشت؟
منظور این نیست که باب تضارب اندیشه ها بسته شود یا مثلاً قانون را به نحوی تنظیم کنند که تمام فروع در آن دیده شود. زیرا تجریه برخی از نظام های حقوقی نشان می دهد که با وجود پیش بینی فروع مختلف نیز اختلاف نظرها کم نبوده یا حقوق، بیش از حد، خشک و سخت شده است. در واقع، هدف ما تذکر این نکته مهم است که بعد از تضارب افکار و محک زدن نظرات مختلف، بلافاصله راهی برای وحدت رویه بیابیم، خود را در تارهای عنکبوتی اختلاف نظرها محبوس ننماییم و مردم را نیز با خود به غرقاب تشتت آرا نکشانیم. به راستی قرار است دادگاه ها، در مورد موضوعات کاملاً شناخته شده (مانند وضع دعاوی املاک) تا کی راهکاری را برگزیند که یکی با دیگری فرق دارد. نقش مردم در این وضع چیست و آیا سودی به نظام حقوقی می رسد؟ گاه موضوع به اندازه کافی مورد بحث و تحلیل قرار نگرفته و ممکن است رویه قضایی، بعد از فراز و فرود، سرانجام به راهکار غالب یا قاطع نایل آید. بحث از این امور نیست. همچنین روی سخن ما، موضوعات حایز اهمیت و مؤثر در نظام حقوقی است؛ درواقع، در این موارد (موضوعات تحلیل نشده یا فرعی و غیراساسی)، باید تضارب افکار را پسندید و نگران تفاوت ها نشد؛ اما آیا در موضوعات کاملاً شناخته شده نیز باید همین راهکار را ادامه داد یا اینکه در این وضع، درواقع، «راهکار» به «بازی» حقوق دانان تبدیل می شود؛ به این معنا که کتب و مقالاتی از این بازی به بازار می آید و آرایی صادر می شود و استاد به دانشجو و قاضی به وکیل، اعلام می کنند «به نظر من …؛ نظر من این است …؛ من این طور فکر می کنم…؛ به هر حال هر کس نظری دارد…»! آیا نباید ریشه اختلاف را سریعاً از بین برد و وضع همه را روشن نمود؟ آیا به این فکر کرده ایم که دعاوی متعددی در دو مرحله رسیدگی شده و آرای نخستین، تنها به دلیل تفاوت نظر بین مراجع نخستین و بالاتر، نقض شده اند؟ چرا باید هر روز با دعاوی تصرف عدوانی مواجه باشیم و همگان بدانیم که یک مرجع به صرف تصرف و دیگری به مالکیت و دیگری به هر حق قانونی (اعم از مالکیت) معتقد است و براساس آن عمل می کند؟ دادگاهی خط زدن عبارت حواله کرد را در چک، مانع انتقال تجاری سند می داند و دیگری نمی داند. دادگاهی سند عادی را مقابل سند رسمی اعتبار نمی دهد و دادگاهی دیگر از سند عادی نیز همانند رسمی حمایت می کند. دادگاهی دعوای الزام به تحویل مبیع غیرمنقول را همانند خلع ید نیازمند سند رسمی می داند و دادگاهی نمی داند. آیا در مورد این مسائل به اندازه کافی و ملال آور بحث نشده است؟ این بحث تا کی باید ادامه یابد و چه فایده ای دارد؟ وحدت رویه را در برخی موارد تصور نمایید: اینکه همه بدانند حذف عبارت حواله کرد در سند تجاری مانع انتقال، با مزایای آن، نمی شود. اینکه دعوای الزام به تنظیم سند رسمی نسبت به ملکِ در رهن بانک، مانعی ندارد و…؛ آیا با این وحدت، به کارایی دادگستری، پیشگیری از اختلاف ها و دعاوی متعدد، رفع ابهام در سرنوشت اشخاص و دیگر مزایای قابل تصور کمک نشده است.
سخن، اندکی از نوشتار رسمی منحرف گردید زیرا با دردی همراه شد که سال ها در ذهن ماست. گاه لازم است خواننده را به بازخوانی و بازبینی مسائل ترغیب نمود تا بداند که همه روزه از کنار مشکلات و موانع عبور می کند ولی به آن توجه ندارد و حال آنکه با اندک دقت، به لزوم برداشتن آن موانع، هموار ساختن جاده و پرهیز از حوادث تلخ، قانع می گردد و از خود می پرسد که آیا همیشه باید این مشکلات را تحمل نماید؟ آیا این موانع، سنت غیرقابل تغییرند یا اختلافی که به بازی حقوق دانان کمک می کند و اگر بازی است آیا ثمره ای دارد و …؟
ممکن است ایراد شود که با وجود مکانیسم رأی وحدت رویه، چه نیازی به این همه دل نگرانی و به «بازی گرفتن» بازی حقوق دانان است. مگر غیر از این است که اگر در موضوعی مشابه، حداقل دو رأی معارض صادر شود، رأی وحدت رویه به این اختلاف پایان می دهد و بر همگان نیز لازم الرعایه است؟ همچنین تفسیر قانون با مقام واضع است (اصل ۷۳ قانون اساسی) و اگر اختلاف نظری باشد از آن مرجع استعلام می شود، بنابراین نگرانی از اختلاف نظر قضایی توجیهی ندارد. پاسخ این است که اولاً آنچه ما به دنبال آن هستیم، با رأی وحدت رویه و تفسیر نوعی قانون به دست نمی آید؛ ثانیاً نگاهی به آرای وحدت رویه نشان می دهد که از نظر تعداد، رقم قابل توجهی را به خود اختصاص نمی دهند و قانون تفسیری مقنن نیز همین وضع را دارد و امیدی نیست که از عهده این مهم برآید. زیرا فرصت این همه مداخله برای کشف نظر خود را ندارد. برای درک بهتر مطلب نگاهی به مواد ۴۲ و ۴۳ قانون امور حسبی لازم است.
در این مواد می خوانیم: «ماده ۴۲- هر گاه در استنباط از مواد قانون بین دادرسهایی که رسیدگی پژوهشی می‌کنند اختلاف نظر باشد دادگاهی که به امر حسبی رسیدگی‌پژوهشی می‌نماید می‌تواند به توسط دادستان دیوان کشور نظر هیأت عمومی دیوان کشور را بخواهد و در این صورت دادگاه نظر خود را با دلائل آن‌برای دادستان دیوان کشور می‌فرستد و پس از آنکه دیوان کشور نظر خود را اعلام کرد دادگاه مکلف است مطابق آن عمل نماید»؛
«ماده ۴۳ – دادستان دیوان کشور از هر طریقی که مطلع به سوء استنباط از مواد این قانون در دادگاه‌ها بشود یا به اختلاف نظر دادگاه‌ها راجع به امور‌حسبی اطلاع حاصل کند که مهم و مؤثر باشد نظر هیأت عمومی دیوان کشور را خواسته و به وزارت دادگستری اطلاع می‌دهد که به دادگاه‌ها ابلاغ شود‌و دادگاه‌ها مکلفند بر طبق نظر مزبور رفتار نمایند».
همان طور که از این مواد، به ویژه ماده ۴۳ مستفاد می شود، به محض اطلاع دادستان کل کشور از «سوء استنباط از مواد این قانون»، می تواند موضوع را در هیأت عمومی دیوان عالی کشور مطرح و درخواست وحدت رویه کند. این اختیار نیازی به شرایط وحدت رویه (تعارض حداقل دو رأی قطعی) ندارد و می تواند ابزار مفیدی برای هدف مورد نظر باشد. تجربه نشان می دهد که همه روزه، مسائل بسیاری در دادگاه ها مطرح می شود که همگان از اختلاف نظر پیرامون آن آگاهند و همان طور که بیان شد، موضوعاتی «کاملاً شناخته شده» محسوب شده و باید هرچه سریع تر راهکاری واحد برای آن پیش بینی کرد. انتظار رأی وحدت رویه یا راه های دیگر، کافی نیست.
گاه مجموعه هایی با عنوان نشست های قضایی نیز منتشر می شود اما این مجموعه ها اولاً نقش چندانی در ایجاد وحدت رویه ندارند و همیشه امکان نظر مخالف وجود دارد؛ ثانیاً همه موضوعات را در بر ندارند و مراجعه به آن نیز در حوصله همه نیست.
برای نیل به وحدت رویه مؤثر، مراجع قضایی شهرستان یا استان به محض برخورد با موضوعات کاملاً شناخته شده و مهم که در سرنوشت دعاوی و مردم مؤثر هستند، می توانند به مسئولان ذیربط در استان اطلاع دهند و آنها نیز با دسته بندی کردن و گزارش به مرکز، خواستار طرح آن در نهاد یا هیأت «کشف نظر مقنن و وحدت رویه» شوند. نظر این هیأت برای همه مراجع قضایی لازم الاتباع خواهد بود.
در مورد اعتبار این تصمیم که می توان آن را «نظر کاشف» نیز نامید، می توان دو گونه عمل کرد. به این صورت که یا تنها با قانون بعدی یا تفسیر نوعی مقنن تغییر یابد و یا علاوه بر نظر مقنن، به نهاد مذکور نیز اجازه داده شود که در زمان های مختلف و برحسب تغییرات و ضروریات اجتماعی، با ارجاع مقام خاص مانند دادستان کل کشور یا رییس دیوان عالی کشور، موضوع مجدداً طرح و نظر کاشف دیگری اتخاذ شود. روشن است که تمام این فروع در مصوبه قانونی که اجازه تشکیل این هیأت را می دهد مقرر خواهد شد.
با بیانی که گذشت پیشنهاد ما این است که در حوزه تقنین، مصوبه ای وضع و به موجب آن نهادی تحت عنوان هیأت یا نهاد «کشف نظر مقنن و وحدت رویه» یا با هر نام تشکیل شود. ترکیب این نهاد، از جمله می تواند به یکی از حالات زیر باشد:
۱- عده ای از قضات و برخی از اساتید حقوق (به انتخاب رییس قوه قضاییه) و عده از اعضای کمیسیون ذیربط مجلس شورای اسلامی (به انتخاب رییس مجلس) که برحسب ارجاع دادستان کل کشور یا رییس قوه قضاییه، نظر مقنن را در موضوعات اختلافی اعلام و به دادگاه ها اعلام می کنند.
۲- عده ای[۱] از قضات دیوان عالی کشور به همراه عده ای از قضات دادگاه های تجدیدنظر به انتخاب رییس قوه قضاییه و بعد از پیشنهاد رؤسای دادگستری های استان.
۳- ترکیب بند ۲ به همراه تصویب کمیسیون ذیربط با تعیین رییس مجلس شورای اسلامی.
۴- هر ترکیب معقول دیگر که اولاً از نظر تعداد در سطح قابل قبولی باشد؛ ثانیاً از آموزه های حقوقی بهره کافی برده باشد؛ ثالثاً عمده اعضا آن را قضات تشکیل دهند.
توجه به این نکته نیز مفید است که ایجاد وحدت رویه در دادگاه ها از وظایف دیوان عالی کشور است اما اولاً این امر مانع از مداخله مقنن و تصویب این هیأت نیست؛ ثانیاً اگر احساس مخالفت با قانون اساسی در میان است می توان نقش محوری را با در نظر گرفتن اعطای فرصت بیشتر به منظور کشف نظرات بیشتر و نیل به وحدت رویه سریع تر، به دیوان عالی کشور داد.

[۱]- ضرورتی ندارد که همه قضات دیوان عالی کشور در فرایند وحدت رویه دخالت داشته باشند. قرار نیست که همیشه از یک راه حرکت کنیم و راه های دیگر را نپیماییم. اگر فرض کنیم تعداد کل قضات دیوان عالی کشور در یک زمان، ۵۰ نفر باشند و با حضور آنها این هیأت شکل گیرد، آنگاه در زمان دیگر تعداد آنها به ۱۵۰ نفر برسد، آیا تشکیل سه نهاد با شرکت ۵۰ نفر، تفاوتی در اصل موضوع دارد و آیا با تشکیل این نهاد و فعالیت بیشتر نمی توان وحدت رویه را سریع تر محقق نمود. می دانیم که قضات دیوان عالی کشور نیز مانند دیگر قضات مشغله های متعدد کاری دارند و از این مهمتر، به دلیل سن بالاتر نمی توان انتظار کارهای فشرده ای مانند حضور همه روزه در جلسات «نهاد کشف نظر مقنن و وحدت رویه» را داشت. تقسیم موضوع بین آنها می تواند به سرعت در کار کمک کند. روشن است که تعداد قضات باید معقول باشد و این را مقنن تعیین خواهد کرد.

جسارت نشر و همت نقد+متن ۲ رآی قضاییشنبه ۹ دی ۱۳۹۱رأی دادگاه تا مورد توجه و نقد همگان قرار نگیرد، وصف  #علمی-  #پژوهشی نخ...
07/03/2015

جسارت نشر و همت نقد+متن ۲ رآی قضایی

شنبه ۹ دی ۱۳۹۱

رأی دادگاه تا مورد توجه و نقد همگان قرار نگیرد، وصف #علمی- #پژوهشی نخواهد یافت و تنها ممکن است به لحاظ منطق حقوقی، مطلوب باشد در حالی که منطق تجربی نیز برای خود جایگاهی مهم دارد. جنبش آرای علمی-پژوهشی باید فرصت حضور تصمیم های قضایی را در عرصه های مختلف جامعه فراهم آورد و در عین حال که زمینه ساز تحول در جامعه می شود و نقش راهبری دارد، خود نیز با نقد دکترین و حذف بخش های زاید، تقویت گردد.
انسجام، پویایی و استقلال رویه قضایی، از جمله به واسطه اطلاع متخصصان حقوق، اقتصاد، جامعه شناسی و مانند آن از آرای دادگاه ها محقق می شود. «انتشار رأی» همراه با نقد منصفانه و علمی دکترین که می تواند نقش هیأت منصفه را عهده دار شود، علاوه بر اقناع درونی، به یکی از بایسته های حقوقی تبدیل شده است. در حقیقت، به موجب بند ۴ از قسمت «د» ماده ۲۱۱ قانون برنامه پنج ساله پنجم توسعه جمهوری اسلامی ایران(۱۳۹۰-۱۳۹۴) مصوب ۱۵/۱۰/۱۳۸۹ «د- به منظور گسترش فرهنگ حقوقی و قضایی، اصلاح رفتار #حقوقی و #قضائی مردم، نهادینه‌سازی فرهنگ قانون‌مداری و نیز در راستای پیشگیری از وقوع جرائم و کاهش دعاوی حقوقی، اقدامات ذیل انجام می‌شود: ۱…۲… ۳ …۴- قوه قضاییه مکلف است تا سال دوم برنامه، ترتیبی اتخاذ نماید که ضمن حفظ حریم خصوصی اشخاص، آرای صادره از سوی محاکم به صورت بر خط (آنلاین)، در معرض تحلیل و نقد صاحبنظران و متخصصان قرار گیرد». به این ترتیب، به جای نشستن خاک بیشتر بر خاکستر دعاوی و اوراق پرونده، میوه آن به بازار عرضه می شود تا مزه ترش و شیرین آن، مذاق جامعه را تلطیف دهد. انتشار رأی، یکی از حلقه های لازم برای تحقق جنبش آرای علمی-پژوهشی است و همان طور که قاعده قبح عقاب بلابیان، انتشار قواعد رسمی را ضروری می داند، عدم انتشار آرا نیز مانع عقلی برای تحقق جنبش مذکور خواهد بود زیرا به حکم آیه شریفه «فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبَابِ» (زمر/۱۷ و ۱۸)، تا این آرا مورد پذیرش جامعه قرار نگیرد، نمی توان از تقویت انگیزه صدور رأی، صحت و موجه بودن آن، تحقق انتظار مشروع، تطابق با معروف و بازداشتن از منکر، در مورد آرا اطمینان حاصل نمود. پیداست که انتشار و در دسترس بودن رأی، نسبت به اهداف مذکور، به منزله ی مقدمه واجب است و مقدمه واجب نیز واجب می باشد.
انتشار رأی، زمینه را برای حضور عالمانه «دکترین» بیشتر می کند. این دکترین، منحصر به اساتید و صاحبان فضل و اندیشه در رشته حقوق نیست بلکه توجه به ابعاد مختلف اقتصادی (در راستای تحلیل های اقتصادی)، سیاسی (به هدف حفظ آزادی های عمومی و تمشیت امور سیاسی و اداری)، اجتماعی (به منظور تقویت اعتماد و سرمایه اجتماعی) و مانند آن نیز یکی از ویژگی های مهم در راستای تحقق جنبش موردنظر است. باید حقوق را از زندان حقوقدانان رهایی داد و با عفو، اعطای مرخصی، آزادی مشروط، تعلیق و هر تأسیسی که به حضور رأی و اندیشه قضایی در اجتماع کمک می کند، رأی را به جایگاه مناسب آن بازگرداند. به یاد دارم که در یکی از مراکز نگهداری اطفال شیرخوار، کودکی مبتلا به ایدز حضور داشت. این حضور نه تنها مانعی برای مدیریت آن مرکز محسوب می شد و لزوم مراقبت های جدی را، به منظور اجتناب از انتقال بیماری، ایجاب می کرد بلکه از جهت عاطفی نیز وضع کودک، به شدت، رقت بار بود زیرا از حداقل آغوش مصنوعی نیز محروم می شد و کمتر شخصی از این آغوش استقبال می کرد. چاره را در آغوشی هم کفو دیدم و با درخواست زن و شوهری که از بیماری مذکور، دارا و از فرزند، نادار بودند، موافقت نمودم؛ با این استدلال که «پیوند» بین آنها، از هر جهت، مفید تر از «استقلال» کودک است. ممکن است ایراد شود که به موجب ‌قانون حمایت از کودکان بدون سرپرست ۲۹/۱۲/۱۳۵۳ یکی از شرایط زوجین، داشتن سلامت جسمی و روانی و نداشتن بیماری های خطرناک است (مضمون ماده ۳ این قانون) و زوجین دارای بیماری ایدز، فاقد این شرط هستند! اما استدلال دادگاه که ریشه در ابعاد مختلف حقوقی و اجتماعی داشت، این ظاهر را مردود نمود و با اتکا به اهداف قانون، حضور کودک را در خانواده ای که همانند او و نه بیشتر، بیمار هستند، به مصلحت او دانست. این رأی مورد توجه برخی از افراد جامعه شناس، پزشک و علاوه مندان به جامعه اطفال قرار گرفت و نمونه ای از نقد منصفانه دکترینی غیر از دکترین حقوقی شد. بیان این مثال، از این روست که رأی دادگاه تا مورد توجه و نقد همگان قرار نگیرد، وصف علمی- پژوهشی نخواهد یافت و تنها ممکن است به لحاظ منطق حقوقی، مطلوب باشد در حالی که منطق تجربی نیز برای خود جایگاهی مهم دارد. جنبش آرای علمی-پژوهشی باید فرصت حضور تصمیم های قضایی را در عرصه های مختلف جامعه فراهم آورد و در عین حال که زمینه ساز تحول در جامعه می شود و نقش راهبری دارد، خود نیز با نقد دکترین و حذف بخش های زاید، تقویت گردد.
سابقاً و به همت دوستان در پایگاه «رساله حقوق»، رأیی در خصوص وضعیت معاملات راجع به اموال غیرمنقول منتشر شد؛ انتظار نویسنده این بود که سرآغازی برای نقد رأی در این پایگاه نوپا باشد تا در تحقق و تقویت جنبش موردنظر، مؤثر باشد. اینک آرایی دیگر از دادگاه نخستین (رأی از نویسنده) و تجدیدنظر(بر نقض رأی دادگاه نخستین) منتشر می شود و منتظر نقد (نقض یا ابرام) دوستان در این زمینه می مانیم.
دادنامه شماره …………مورخ ۱۲/۳/۹۰ موضوع پرونده شماره …………شعبه ۴۸ دادگاه عمومی حقوقی مشهد:
«آقای حسن… با اعطای وکالت به آقایان ۱- علی… و ۲- علی… دعوایی را با خواسته ۱- اثبات وقوع عقد بیع نسبت به ششدانگ یک قطعه زمین پلاک … موضوع مبایعه‌نامه عادی مورخ ۲۰/۱۲/۵۸ و ۲- ابطال اسناد انتقالی شماره‌های ۱۲۹۶۵۴ مورخ ۲۸/۹/۷۴ دفترخانه ۱۱ مشهد و انتقالات بعدی به شرح لیست پیوست که هر یک از خواسته مقوم به ۵۱ میلیون ریال تقویم می‌شود ۳- الزام به تنظیم سند نسبت به ششدانگ پلاک … مقوم به ۵۱ میلیون ریال طرح نموده است. خواندگان دعوا عبارتند از ۱-… الی ۶۰-… که اشخاص ۱ الی ۴۴ مجهول‌المکان هستند و سایرین در نشانی مشهد… حضور دارند. آقای امیر… از جانب ۳۳ نفر از خواندگان در جلسه دادرسی حضور می‌یابد و سایرین از طریق نشر آگهی در روزنامه دعوت می‌شوند. موضوع دعوا بر اساس توضیحات خواهان و ملاحظه پرونده‌های استنادی (پرونده‌های شماره ۸۴/۹۰۱/۴۷ و ۸۵/۹۸۴/۴۷ و ۸۶۰۰۴۷/۴۷ و ۸۴/۱۰۵۴/۴۷ می‌باشند) به این صورت است که حسن… و رضا… به عنوان شریک در موضوع خواسته (پلاک…) بوده و بر اساس قرارداد مورخ ۲۰/۱۲/۵۸، آقای رضا سهم خود را به آقای حسن انتقال می‌دهد و بنابراین بعد از این قرارداد، مالکیتی در این پلاک نداشته اما به صورت غیرقانونی و بدون اذن آقای حسن، نسبت به اعطاء وکالت به خانم حمیده… برای انتقال زمین مذکور اقدام می‌کند و نامبرده هم با اسناد رسمی مالکیت بخش‌هایی از زمین را به خواندگان بعدی به صورت سلسله‌وار منتقل می‌کند. از آنجا که آقای رضا… حق مالکیتی نداشته و با انتقال حق خود به موجب مبایعه‌نامه مورخ ۲۰/۱۲/۵۸ مرتکب انتقال فضولی شده و این انتقال‌ها از سوی خواهان رد گردیده است بنابراین به شرح خواسته تقاضای رسیدگی دارد. وکلای خواهان مبنای دعوا خود را بر این اساس قرار داده‌اند که بعد از تحقق عقد بیع، فروشنده مالکیت ندارد و چون مطابق مقررات شرعی و قواعد مدنی عقد بیع سبب تملک خریدار می‌شود باید انتقال‌های بعدی ابطال شوند و اصل قرارداد بیع بین آقای حسن و رضا نیز از سوی دادگاه احراز شود. برخی از خواندگان از طریق وکالت به آقای امیر… دفاع می‌کنند که حکم به اثبات مالکیت با ماده ۲۲ قانون ثبت اسناد و املاک مغایر و خلاف نظم عمومی است، ابطال اسناد رسمی صحیح نمی‌باشد و احتمال تبانی بین خواهان و خوانده اول وجود دارد تا مال را از تصرف و مالکیت خواندگان بعدی خارج کنند. تاریخ سند عادی و مفاد آن در برابر شخص ثالث اعتبار ندارد اما عکس آن اعتبار دارد یعنی سند رسمی در قبال دیگران قابل دفاع می‌باشد، در نوشته ۲۰/۱۲/۵۸ ذکری از پلاک .. نشده است. این نوشته به قلم خواهان است و نوعی اقرار از سوی خوانده اول می‌باشد نه اینکه قرارداد بیعی باشد و از حیث نحوه طرح دعوا نیز این ایرادات وجود دارد که ابتدا باید اصل شراکت خواهان و خوانده اول اثبات شود بعد دعاوی بعدی طرح گردد و نیز باید در ابتدا وکالت‌نامه فی‌مابین خوانده اول و دوم به شماره ۱۸۳۴/۱۷-۸/۷۴ و نیز وکالت‌نامه شماره ۶۵۳۰۵ مورخ ۱۵/۱۲/۷۴ بین خانم حمیده… و حسین… ابطال گردد زیرا انتقال‌های بعدی بر اساس این دو وکالت بوده است. در مقابل وکلای خواهان اعلام می‌دارند که خواسته‌ها مرتبط هستند و ضرورتی به طرح دعوای اثبات شراکت یا ابطال وکالت‌نامه‌ها نیست و ابطال سند رسمی نیز در رویه قضایی امری قانونی می‌باشد و بر خلاف نظم عمومی محسوب نمی‌شود و عدم ذکر پلاک … در نوشته عادی ۲۰/۱۲/۵۸ ایرادی ندارد زیرا آقای رضا ۴ قطعه زمین داشته و شماره ۱۲۴ نیز یکی از آنها است و بنابراین عبارت قرارداد شامل آن هم می‌شود و اسناد رسمی بعدی بر خلاف این قرارداد (۲۰/۱۲/۵۸) هستند که باید ابطال شده و خواندگان به تنظیم سند به نام خواهان ملزم گردند. نظر به اینکه پرونده‌های استنادی حاوی برخی از آرا است که ذکر آن به روشن شدن موضوع اختلاف و جمع شدن مبانی تصمیم دادگاه و حل و فصل خصومت کمک می‌کند باید به این دادنامه‌ها اشاره داشت که عبارتند از …؛ پس از ذکر این دادنامه‌ها، دادگاه ادامه می‌دهد که نظر به اینکه هر چند طرح دعوای حاضر امکان وارد بودن برخی از ایرادات را دارد و برای مثال به نظر می‌رسد ابطال هر رابطه حقوقی یک دعوای مستقل و نیازمند تقویم خواسته مستقل می باشد که در این دادخواست رعایت نشده و تنها سه خواسته تعیین و تقویم شده یا برخی از اسناد دارای فتوکپی مصدق نیست اما از آنجا که یکی از اصول دادرسی در سطح خارجی و داخلی بر اساس دکترین حقوقی و مبانی فقهی، پایان یافتن دعوا در مهلت معقول است تا رابطه حقوقی افراد تثبیت و تحکیم یابد و اصل اعتماد برای سامان‌دهی امر آینده آنها، به کمک آنها بیاید نه اینکه هر دو طرف سالهای طولانی به فکر نتیجه دعوا باشند و دادگستری نیز فرصت‌های بسیار را صرف دعاوی نماید و به باور دادگاه صرفنظر کردن از برخی قواعد جزئی برای رسیدن به هدف اساسی و توجه به عدالت و دادرسی منصفانه امری است که با طبع و اقتضای عدالت آیینی سازگار است و روح حاکم بر مقررات دادرسی و از جمله ماده ۱۴ میثاق بین‌الملل حقوق مدنی و سیاسی و پرهیز از تشریفات غیرضروری به شرطی که اصول دادرسی را خدشه‌دار نکند نیز اقتضای این نتیجه را دارد که دادگاه با ورود به ماهیت دعوا، احقاق حق نماید و خصومت را از این طریق فیصله دهد و رویکردهای فقهی نیز اولین تکلیف را در مسایل دادرسی متوجه استماع دعوا و ختم کردن مبنای اختلاف متداعیین می‌دانند که اطاله دادرسی با در نظر گرفتن تشریفات غیرضروری بر خلاف این رویکرد می‌باشد و نظر به اینکه ایرادات طرح شده از سوی وکیل خواندگان نیز قابل پذیرش نیست و دعاوی مذکور در ارتباط با یکدیگر هستند و باید به همه آنها رسیدگی و اصل تجمیع دعاوی را اعمال نمود و به همین ترتیب لازمه رسیدگی به دعاوی مذکور، اثبات برخی مقدمات مانند شراکت یا ابطال وکالت‌نامه نیست زیرا بحث شراکت که مورد ایراد است، اثری در دعوا ندارد و ابطال وکالت‌نامه نیز با وجود تعرض به نتیجه اعمال وکالت، ضروری به نظر نمی‌رسد زیرا اگر نتیجه اقدام وکیل موافق یا خلاف قانون باشد مستقلاً دارای اثر است و ارتباطی با منشاء وکالت ندارد و همچنان که اگر کسی وکالت دهد تا وکیل عقد باطلی مانند معاملات برخلاف اخلاق حسنه انجام دهد، برای اعلام بطلان معامله، هیچ ضرورتی به ابطال وکالت نیست و نظر به اینکه بحث از اقرار تلقی کردن یا بیع دانستن نوشته مورخ ۲۰/۱۲/۵۸ نیز مؤثر در مقام نیست زیرا اگر این نوشته را به اقرار کتبی توصیف نماییم باز هم تحقق و ترتب اثر بر آن منوط به موضوع اقرار یعنی انتقال ملک است و همین امر در مورد تلقی نوشته به هر نوع قرارداد دیگری نیز قابل طرح و تصور است و بنابراین هر رابطه حقوقی که بین طرفین مستقر شده باشد حکم واحدی دارد زیرا در هر حال دارای اثر نسبیت در مقابل شخص ثالث است هر چند که نسبی بودن اقرار قوی‌تر از نسبی بودن قرارداد می‌باشد اما در این دعوا مؤثر نمی باشد و نظر به اینکه مقررات ثبت اموال غیرمنقول به جهت رعایت نظم عمومی و حفظ حقوق دولت و مردم و پرهیز از تحقق اختلاف بین اشخاص مورد توجه جدی نظام‌های حقوقی است و نیروی الزام‌آور قراردادهای خصوصی در چنین وضعیتی، دیگر بر اساس اصول اولیه مانند رضایی بودن عقود حرکت نمی‌کند و الزامهای کاملاً تشریفاتی را همراه خود دارد و در چنین وضعیتی، شخصی می‌تواند ادعای حق کامل داشته باشد که بر اساس الزامات مذکور از جمله ثبت اجباری معاملات حرکت کند و هر قدر از این الزامات فاصله بگیرد به همان نسبت حق او از مرحله کمال به حق ناقص تغییر ماهیت می‌دهد و نظر به اینکه نظام حقوقی به ویژه در مورد اموال مهم اشخاص به دنبال اصل اعتماد است و از افرادی که در فرآیند قانونی و الزام‌های مقرر حرکت می‌کنند حمایت می‌کند تا در زمان اختلاف به همان نسبت از امتیازات نظام حقوقی بهره‌مند شوند و حسن‌نیت آنها را در رعایت قانون به شایستگی پاسخ دهد و بنابراین در زمان اختلاف، هر تفسیری که برخلاف این اصول باشد مورد پذیرش نظام حقوقی نیست و به وضوح خلاف عدالت است و رویه قضایی نیز از این وضعیت حمایت می‌کند و تفسیر قواعد را به سمتی هدایت خواهد کرد که این نتیجه را دربرداشته باشد نه اینکه در زمان اختلاف، بر مبنای قواعد سابق یعنی روابط اولیه و تقدم یا تأخر زمانی قرارداد تصمیم‌گیری کند و آن کس را که زودتر قرارداد منعقد کرده است اما رعایت قوانین اساسی تشریفاتی و ثبتی را ننموده است مورد حمایت قرار دهد و کسی را که بر اساس حسن‌نیت و رعایت قواعد اساسی معامله داشته و در واقع به نظام حقوقی اعتماد کرده است، مقدم نداند و روابط پنهانی را سبب تضییع حق او قرار دهد و نظر به اینکه به باور دادگاه بعد از تصویب مقررات ثبتی، قانون‌گذار، عقود پنهانی را از رابطه طرفین آن فراتر نمی‌داند و آثار آن را تنها متوجه طرفین می‌داند و بنابراین اگر قراردادی برخلاف آن عقد پنهانی منعقد شود که بر اساس ظاهر تشریفات و لوازم ثبت معاملات است، در هر حال مقدم بر عقد پنهانی خواهد بود مگر اینکه شخص ثالث از قرارداد پنهانی مذکور مطلع شده باشد و به ضرر خود اقدام نماید که در این صورت، عقد در مقابل او قابل استناد است و به باور دادگاه مفهوم قابلیت استناد قرارداد و غیرقابل استناد بودن، وضعیت مناسب و مورد نظر قانون‌گذار در تصویب قوانین ثبتی مانند ماده ۲۲ قانون ثبت اسناد و املاک و یا ماده ۷۲ این قانون است که به صراحت مقرر می‌دارد: «کلیه معامله راجعه به اموال غیرمنقول که بر طبق مقررات راجعه به ثبت املاک ثبت شده است نسبت به طرفین معامله و قائم‌مقام قانونی آنها و اشخاص ثالث دارای اعتبار کامل و رسمیت خواهد بود» و این در حالی است که مطابق ماده ۷۱ همین قانون و نیز مطابق اصل نسبی بودن روابط حقوقی، قرارداد نمی‌تواند به زیان شخص ثالث باشد و به همین دلیل در ماده ۷۱ از شخص ثالث یاد نشده اما در ماده ۷۲ این قانون، به صراحت، اعتباری کامل به قرارداد در مقابل اشخاص ثالث می‌دهد و فرقی ندارد این قرارداد مقدم یا مؤخر از قرارداد دیگری باشد که برابر مقررات راجعه به ثبت املاک، به ثبت نرسیده باشد و اساساً دادگاه بر این باور است که ماده ۷۲ بیشتر در مقام بیان قرارداد رسمی ثبت شده مؤخر است نه مقدم زیرا که اگر قرارداد ثبت شده، مقدم باشد که امری بدیهی است و همگان پذیرفته اند که بر هر عقد مؤخری مقدم می‌باشد و نیازی به تصریح در ماده ۷۲ ندارد اما این وضعیت در مورد قرارداد رسمی مؤخر از قرارداد مقدم، مشکوک بوده و چون قانون‌گذار لازم به تصریح دانست که رفع تردید شود، به ماده ۷۲ با این بیان اشاره نموده است و صفت اعتبار کامل را نیز به آن داده است و نظر به اینکه مفهوم غیرقابل استناد بودن قرارداد در مقابل ثالث با بطلان یا صحت مطلق متفاوت است و به این معنا است که قرارداد، طرفین را به اجرای مفاد آن ملزم می‌کند اما هیچ کدام نمی‌توانند بر اساس آن حقوق ثالث را محدود کنند و قرارداد خود را سبب بطلان معاملات ثالث قرار دهند و چنین مفهومی به اندازه‌ای در قوانین ثبتی و تجاری منعکس است که مفهومی کاملاً آشنا در کنار مفاهیم بطلان یا صحت مطلق می‌باشد و در فقه نیز سابقه دارد و به هر حال منظور ماده ۲۲-۷۲ قانون ثبت نیز همین است زیرا در ماده ۲۲، دولت کسی را مالک می‌داند که قرارداد خود را ثبت کرده باشد یعنی از حالت پنهان خارج نموده و بر اساس اسناد ملموس و ظاهری قرار داده باشد اما در این ماده به رابطه مستقیم دو طرف اشاره ندارد و بدیهی است الزام قراردادی متوجه آنها خواهد بود به این معنی که هر کدام باید تعهدات را اجرا کند ولی اگر یکی از آنها تخلف کرد و موضوع قرارداد را بر اساس سند رسمی به دیگری منتقل نمود و ثالث به تعبیر ماده ۷۲ قانون مذکور، حق کامل به دست آورد، دیگر قرارداد مذکور نمی‌تواند حق ثالث را تضییع کند و ضمانت اجرای تخلف از قرارداد، جایگزین اجرای عین تعهد می‌شود و تنها اگر فروشنده اولیه بتواند به نحوی از انحا مانند خرید مجدد ملک از ثالث، مالک رسمی ملک شود باید عین تعهد را در مقابل خریدار اولیه اجرا کند و در این دعوا افراد ثالث بر اساس مقررات ثبتی مالک شده و تنها با رضایت آنها است که می‌توان ملک را از تصرف مالکانه آنها خارج کرد و تحت هیچ شرطی نمی‌توان اسناد آنها را ابطال نمود و به همین جهت الزام فروشنده (یا هر عنوان قراردادی) به تنظیم سند در وضعیت فعلی ممکن نیست و حق ثالث مانع آن می‌باشد و اثبات یا احراز قرارداد به عنوان مقدمه اجرای تعهد است و به خودی خود اثری ندارد چرا که احکام دادگاه باید نظم جدیدی را بوجود آورند نه اینکه به احراز و اثبات قرارداد و مانند آن بپردازند مگر اینکه نفعی از صرف اثبات قرارداد در میان باشد و به ویژه در زمینه اموال غیرمنقول ثبت شده، پذیرش دعاوی موسوم به اثبات مالکیت برخلاف قواعد دادرسی و ثبتی و به باور دادگاه پذیرش چنین دعاوی حتی بر خلاف نظم عمومی دادرسی است و آثار مخرب آنها گویای جنبه‌های نظم‌گونه آن می‌باشد بنابراین دادگاه بر اساس مبانی و اصول مذکور و با اجازه حاصل از مواد ۲-۱۹۷ قانون آیین دادرسی مدنی و مواد ۳۱-۲۳۱ قانون مدنی و مستنبط از قوانینی که مفهوم غیرقابل استناد بودن را تصریح کرده و به جهت بدیهی بودن نیاز به ذکر ندارد اولاً دعوای اثبات وقوع عقد بیع را قابل استماع نمی‌داند و به صدور قرار عدم استماع اقدام می‌کند و ثانیاً دعاوی ابطال سند و الزام به تنظیم سند رسمی را مردود و خلاف قانون دانسته و حکم بر بی‌حقی خواهان در این دعاوی و نیز ادعای تعلق خسارات دادرسی صادر و اعلام می‌دارد. رأی دادگاه به جهت عدم تضییع حقی از خواندگان و حضور برخی دیگر حضوری است و ظرف مدت بیست روز پس از ابلاغ قابل تجدیدنظرخواهی در محاکم محترم تجدیدنظر استان خراسان رضوی می‌باشد».
دادنامه شماره ……………. مورخ ۸/۷/۱۳۹۱ موضوع شماره پرونده ………….. شعبه ۱۷ دادگاه تجدیدنظر استان خراسان رضوی:
«… ماحصل استدلال دادگاه صادرکننده رأی تجدیدنظرخواسته در رد دعوا، غیرقابل استناد دانستن قرارداد عادی در رابطه با ثالث و مغایرت خواسته با نظم عمومی دادرسی به شرح مستوفی می باشد در حالی که رأی وحدت رویه شماره ۶۷۲- ۱/۱۰/۸۳ هیأت عمومی دیوانعالی کشور، به صورت غیرمستقیم اثبات مالکیت ناشی از عقود ناقل و مملک را تجویز نموده است و رویه قضایی در معنای عام و خاص آن از جمله رأی شماره ۸- ۶/۵/۷۷ (ردیف ۷۶/۲۵) هیأت عمومی اصراری دیوانعالی کشور و همچنین ماده ۱۴۷ اصلاحی و بندهای آن از قانون ثبت اسناد و املاک، موافقتی با استدلال مارالذکر در رد دعوا خواهان بدوی ندارد، لذا مستنداً به بند هـ و تبصره ماده ۳۴۸ و ۳۵۳ قانون آیین دادرسی دادگاههای عمومی و انقلاب در امور مدنی ناظر به ماده ۲۹۹ قانون اخیرالذکر با تلقی رأی معترض‌عنه در قسمت رد دعوای ابطال و الزام به تنظیم سند به قرار و با نقض رأی تجدیدنظرخواسته پرونده جهت رسیدگی ماهوی به دادگاه بدوی اعاده می‌گردد. رأی صادره قطعی است».
#دکتر #عبدالله #خدابخشی؛ پژوهشگر حقوق و مدرس دانشگاه

Address

Mashhad
احمدآباد-خیابانابوذرغفاری-بینابوذرغفاری۱۶و۱۸-پلاک۱۱۶-طبقهدومواحد۵

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when موسسه حقوقی عدالت گستر پاژ posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Practice

Send a message to موسسه حقوقی عدالت گستر پاژ:

Share